نور حيدر ...

باز دل از عشق دوست ، بیخودی از سر گرفت

نور جمالش بتافت ، سینه سراسر گرفت

باز جنون کرد جوش ، برد ز سر عقل و هوش

جان و تن و دل تمام ، عشق در آذر گرفت

دل چو به سنگ وفا ، شیشه ی تقوی شکست

از می عشقش دگر ، بر کف ساغر گرفت

نور علی شد پدید ، صیقل دل ها رسید

آیینه ی قلب از آن ، تابش خاور گرفت

شیر خدا کز نهیب ، شیر فلک را شکست

لطف و کرم بین که چون ، آهوی لاغر گرفت

موسی اگر جلوه ای ، دید به سینا از او

عیسی جان هر نفس ، نور ز حیدر گرفت

طور تجلی ی حق ، کعبه ی دلدار ماست

هر که به آن طور شد ، جلوه ی دیگر گرفت

جان چو شدم آشنا ، با حشم و خیل او

سیرت سلطان گزید ، شیوه ی نو در گرفت

کوی سلیمان عشق ، ره نبرد مور عقل

رفت در این ره کسی ، کوره ی قنبر گرفت

دیده چو آن روی دید ، دل به تو بستی امید

غیر جمال قدیم ، نتوان دلبر گرفت

راز نیاید بهوش ، تا به ابد باده نوش

چون ز ازل جام از ، ساقی کوثر گرفت .

  
نویسنده : gharib ; ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ دی ،۱۳۸٤
تگ ها :